يادداشتي بررمان شماس شامي نوشته مجيد قيصري؛ قتل مخاطب در خوانشي طنازانه از قيصر
کد مطلب: 252
تاريخ: شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۸
منبع:
شايد مهمترين پرسش مخاطبي كه براي رمان، كاركردي بهجز وجه مفرح، توصيههاي اخلاقي مستقيم و غيرمستقيم، تبليغ ايدئولوژي خاص و بازآفريني صرف تاريخ قايل است، در مواجهه با رمانهايي كه زمان روايت در گذشتهاي دور واقع ميشود و بهناچار از نثر و زباني آركاييك يا چيزي شبيه به آن بهرهميبرد، اين باشد كه چرا بايد وقت بگذارم و داستاني چندصد صفحهاي بخوانم؛ بيآنكه نوع زندگي و دغدغههاي من نسبتي با نوع زندگي و دغدغههاي شخصيتهاي داستان داشته باشد؟ چنين مخاطب منتقدي حتما با خواندن رمانهايي از اين دست، در پي كشفي امروزي در متن است؛ كشفي امروزي كه حتي در رماني با زمان وقوع دوهزارسال پيش هم ممكن است؛ اگر متن، قابليت پيشنهاد خاص و منحصر به فرد داستاني و صد البته مدرن داشته باشد. اگر پيشفرض برخورداري ذات متن از خصيصه زنانه را بپذيريم، متني اينگونه، با شيرينزباني و دلبري، خنجر آخته مخاطب – كه بهقولي در ابتدا دشمن هر متن است – را از او ميگيرد و با خود همآغوش ميكند و مستغرق لذت ادبي ميگرداند و حتما در پيچاپيچ رقصي توأمان و بوس و كنارهاي بعد، مولودي يگانه به جهان كلمات ميآورد بهنام «كشف ادبي» كه لابد به تعداد مخاطبان هوشمند ميتواند متكثر و در عين حال شخصي باشد. با اين پيشخوان ظاهرا دور بايد ديد دروازههاي كشف امروزين ادبي براي چنين مخاطبي با خواندن رمان صدوپنجاهونه صفحهاي «شماس شامي» چقدر باز است؟ رماني كه بر ستون گزارش «يوليوس»، نوكر «جالوت» - كارگزار امپراتوي روم در شام به سال 61 ها.ق – به فرستاده امپراتوري، «تيموتائوس» استوار است و در سراسر رمان، گزارشنويس برآن است كه برخلاف روايت افواه، خائن بودن سروش را با ذكر جزييات ماوقع، انكاركند و پرده از رازي كه گويا فقط نويسنده گزارش از همه ابعاد آن آگاه است، بردارد. مقدمههاي مترجمان عربي و فارسي قبل از اصل گزارش، اگرچه بار باورايي و مستندنمايي گزارش را به دوش ميكشند و بهلحاظ ماجرا، هاشورهاي مشتركي هم با اصل گزارش دارند (مثلا اينكه گزارش، نهايتا سر از دربار شام درآورده و جاسوس دربار شام كه ميرآخور در صفحه صدوچهلوسه حضورش را متذكر ميشود، كار خودش را كرده و گزارشنويس هم يحتمل، جان بر سر نوشتهاش گذارده)، اما از جهتي انگار بهطور ضمني آسان كردن رسالتهاي زباني و لحني نويسنده بر خويش را هم برملا ميكند. درواقع گويي قيصري نويسنده، قيصروار، مترجم فارسي را به ملازمي و خدمت خود گماشته كه بنگارد دخل و تصرفهايي در متن عربي انجام داده و زبان گزارش را با توجيه مأنوستر بودن براي خواننده ادبيات معاصر به زبان معيار و امروزي نزديك كرده، تا قيصري نويسنده «شماس شامي» در پاسخ به مخاطب منتقدي كه فارغ از نقد شكلي و محتوايي رمان درخصوص اصل گزارش ميگويد: «1- ترجمه فارسي، نحو زباني عربي را منتقل نميكند. 2- همانطور كه در فيلمهايي با زمان وقوع چندصدسال پيش، لباس بازيگران، طراحي صحنه و دكور با زمان وقوع همخواني دارد، در رماني با وضعيت مشابه، كلمات، گفتوگوها، نحو، لحن و زبان روايت بايد با زمان وقوع رمان همخواني و همخوني داشته باشد كه در كليت رمان «شماس شامي» كمتر به چشم ميآيد. 3- اصرار زياد نويسنده گزارش بر بيطرفي و غيرمستقيم گويي كه درواقع منظور نظر نويسنده رمان است، در جاهايي تاحدي تصنعي از آب درآمده. مثلا هرجا كه بويي از باورهاي اسلامي در ميان باشد، ميگويد اين چيزها برايم مهم نبود صفحات (صدوپنجاهوهفت و صدوپنجاهسه) اما در صفحه صدوچهلودو، خولي، فرمانده سربازان حامل سر امام(ع) رو به سربازان ميگويد: فكر ميكردم با اين جنگ، فقط آخرتمان جهنم شده، ولي حالا ميبينم دنيايمان هم جهنم شده» كه ظاهرا تعيين تقدير و فرجام شخصيتها از سوي نويسنده در انتقامي بغضآلوده است تا يك گفتوگوي طبيعي و دروني شده در داستان! 4- و ايرادي رهگذرانه: آوردن (را) مفعولي بعد از فعل، فيالمثل در صفحات نوزده، شصتودو و هشتادوشش و... و استفاده از وجه وصفي در جملاتي با فعل زمان گذشته در صفحه صدوپنجاهوسه و... براي نويسنده حرفهاي چه توجيهي دارد؟ 5- .... 6- .... و....» تاج پادشاهي لابد از جنس كلمه را از سر بردارد و حتما بهسان خليفه جوان رمانش – كه از او دورباد!- بادي در غبغب بيفكند، شانهاي بالا اندازد و سبكسرانه و شايد طلبكارانه بگويد: «از چه از ما ميپرسيد؟ بگوييد اين ديلماج فارسي پدرسوختهمان را بياورند كه الساعه فرمان دهم ميرغضب، پيش چشمهايتان گردن زندش تا عبرتي باشد براي ديگر ديلماجهاي دربار!!» البته قيصري نويسنده در رمانش نه اسمي از مترجم فارسي نوشته و نه نشاني از او گذاشته كه در چه مقطع تاريخي ميزيسته يا چه سالي گزارش را از عربي به فارسي برگردانده تا مخاطب منتقد با پرس و جو در پس و پلاهاي تاريخ، پيدايش كند و تحتالحفظ به دربار قيصر بياوردش! فيالواقع، قيصري نويسنده «شماس شامي» را تنها از باب تشابه اسمي، قيصر نميخوانيمش كه از خصوصيات پادشاهان يكي هم اين است كه يك لحن و يك آواي مسلط از واقعه دارند و به روايت ديگران در خصوص واقعهاي واحد، وقعي نمينهند. مگر در «شماس شامي» ما مخاطباني كه اگر شده براي ساعاتي رعاياي كلمات قيصري هستيم، به جز آواي مسلط يوليوس – كه در ظاهر خادم جالوت است و درواقع، خادم قيصري – در گزارش طولانياش، روايت ديگري را هم از اين واقعه ميخوانيم؟! به هر روي شانه خالي كردن قيصر نويسنده از آن پرسشهاي احتمالي و ارجاع پرسشگر فرضي به مترجم فارسي تنها به دايره انتقادات به نحو و لحن و زبان گزارش محدود ميشود و در خصوص نقدهاي شكلي و محتوايي رمان بهعنوان متني كه خواه ناخواه، نويسندهاي جز قيصر ندارد، قابل تعميم نيست. مخاطب معهودي كه در ابتداي نوشتار به آن اشاره شد، برخلاف يوليوس كه موفق به ديدار خصوصي با فرستاده ويژه امپراتوري نشده، با لطايفالحيلي خود را به دربار قيصر نويسنده ميرساند و آنگاه كه به اشاره قيصر، ملازمان و مشاوران از دربار خارج شدند، گزارش خود را در خصوص سرور چند ساعتهاش – رمان شماس شامي – كه دقيقهها سايهبهسايه او بوده، به عرض ميرساند؛ گزارشي كه به سبب اهميت وقت قيصر پيشاپيش در چند بند آماده كرده است و ما فيالحال از مقدمه متملقانهاي كه با زبان قجري اندر كرامات و حسن دبيري قيصر نبشته شده، ميگذريم و «با حذف برخي توضيح واضحات و خارج كردن گفتوگوها از متن اصلي» و نيز امروزي كردن زبان براي فهم خوانندگان ادبيات معاصر!! به اصل بندهاي گزارش مخاطب معهودمان ميپردازيم: «1- يوليوس، نوكر جالوت، هرچقدر هم به سرورش ارادت داشته باشد و وفادار بماند، صرف نگرانياش به سبب قضاوت نادرست امپراتوري در مورد سرورش انگيزهاي كافي براي گزارشي به اين مبسوطي نمينمايد. چراكه در نخلستان عدناني به او گفتهاند سرورش به دست خليفه جوان – يزيد – كشته شده. گويي Plot يا همان انگيزه روايت، قويتر از آنچه هست، بايد ميبوده تا يوليوس نيز از خلال گزارش تحقيقي، دقيق و افشاگرانهاش به منظور نظرش توسط امپراتوري دست يابد؛ انگيزهاي چون دستيازي به عشقي نافرجام، ثروتي هنگفت يا حتي انگيزه كلان معنوي. وقتي انگيزه روايت، قوي نباشد، مخاطب با بيرحمي، بناي برآمده از داستان را هرچقدر هم محكم باشد، با زلزله بياعتمادي و ناباورايي فرو خواهد ريخت. 2- از آنجا كه نوشتن گزارشي اينگونه كه داراي عناصر داستاني مثل تعليق، شخصيتپردازي، طرح و... است، حتما بهطور دفعي و بيوقفه ممكن نيست و لااقل در چند روز يا چند هفته بايد شكل گرفته باشد، اتفاقات حين نوشتن ميتوانست به موازات وقايع مألوف گزارش، پيش بيايد تا لااقل متن از اين روايت تخت و جزميت تكراوياي فاصله بگيرد. مثلا اينكه يوليوس، گزارش را در چه مكان و از چه زمان تا چه زماني مينويسد؟ و آيا خطري در حين روزهاي نوشتن، او را تهديد ميكند؟ و مهمتر از اينها كشفي است كه يوليوس ميتوانست در حين نوشتن از وقايع گذشته به آن دست يازد؛ كشفي كه خاص كاتبان است و در ذات نوشتن. 3- گاه، يوليوس كاتب يادش ميرود كه الزاما نبايد قرابتي با قيصر نويسنده داشته باشد. اين بند از سه منظر قابل بررسي است: الف) عينيت بخشي جزيينگرانه به وقايع و اشياء، حاصل فلسفه و تفكر جهان مدرن است و انسان چندصدسال پيش به اشيا و وقايع نگاهي كلينگر داشته. (بهجز استثناهايي مثل جملاتي از تاريخ بيهقي و سمك عيار و... كه آنهم در انبوه متون آن زمانها به چشم نميآيد.) در سرتاسر رمان «شماس شامي» با بازسازيهاي جزيينگرانه اشيا و وقايع روبهرو هستيم كه از حد دخل و تصرفهاي اندك مترجم خارج است. اين كنش روايي در رمان مورد بحث به لحاظ خاستگاهي با دوره پيشامدرن به حدي در تعارض است كه مخاطب جنس روايتش را به ساحت زبان امروز بسيار نزديكتر ميبيند تا چهارده سده پيش! اگرچه به يك اعتبار، وقتي در رمان از دريچه سده پانزدهم قمري به سده اول نگاه بشود، وجود چنين تعارضي ميتواند بازنما و تذكر دهنده اين تفاوت چهارده سدهاي باشد. ب) ذكر بسياري از جزييات اشياء و وقايع اگرچه براي قيصر نويسنده بهعنوان نويسندهاي امروزي امري طبيعي و بديهي است، اما در جاهايي با انگيزه گزارشگر - افشاگري به منظور آگاهسازي امپراتوري روم از خائن نبودن سرورش – نسبتي ندارد. براي مخاطب گزارش – فرستاده ويژه امپراتوري، تيموتائوس – چه اهميتي دارد كه پدر آگوست تينوس با چه غذاهايي از سرور يوليوس پذيرايي كرده؟ صفحه شصتوهشت يا شرح دقيق پل چوبي كوچك، آب روان و صداي سگها در نخلستان عدناني چه گرهي از كلاف درهم ماجراهاي گذشته بر جالوت باز ميكند؟ (صفحه صدوچهلوپنج) باري! در چنين وضعيتهاي سخت و متضادي كه از طرفي نويسنده بايد داستان بنويسد و اشياء و مكان و وقايع را بهطور دقيق بازسازي كند، از طرفي هم به منطق روايت و دايره شخصيتي و زباني راوي پايبند باشد هم عيار نويسنده ناب، هويدا ميگردد، هم بار ديگر اين سؤال پيش ميآيد كه بهراستي ضرورتي دارد كه عمود خيمه رمان را در صحراي يك روايت كلان تاريخي آن هم با پسزمينه آهني و سيماني مذهبي چون روايت صحراي كربلا بزنيم؟! ج) همانگونه كه آمد، گزارش طولاني موجود در رمان، بسياري از عناصر داستاني را داراست و از فصاحت و بلاغت هم حصهاي برده. ظن آن ميرود كه اين گزارش را وزير يا لااقل دبير و كاتبي فرهيخته در دربار نگاشته باشد. سؤال اين است: روايتي با اين مشخصات را چگونه كسي نوشته كه به گواه ادعاي خودش، نوكر صفت و هميشه حاضر به يراق است؟ يادمان باشد كه خلاقيتهاي هنري مثل خلاقيت نويسندگي در شخصيتهاي نوكر صفت و آماده به خدمت، كمتر مجال بروز و ظهور مييابد! 4- نويسنده ميتوانست بين شكل متن و محتواي آن، رابطهاي برقرار كند. رابطهاي رمزگاني كه ساختمان روايت، به نوعي مبين آرمان محتواي رمان هم باشد. در سادهترين شكل ممكن، مثلا كتاب ده فصل داشت كه به نوعي يادآور ده روز اول...» مخاطب منتقد، هنوز بند چهار را تمام نكرده كه قيصر نويسنده نگاهي به چارسوي قصر ميكند و چون از نگهبانان و ملازمان كسي را نمييابد، خود، شمشير برگردن مخاطب منتقد ميگذارد و او به ناچار دو زانو برزمين مينشيند و به كلمات عصبي كه بيوقفه از دهان قيصر برون ميآيد، مينگرد: «چگونه جرأت كردهاي اين لاطائلات را...؟» مخاطب، شمشر را آرام با دست از خود دور ميكند، رقعه را گوشهاي مياندازد و از قيصر ميخواهد عجله نكند و به باقي حرفش گوش دهد: «فيالواقع بايد به جسارت قيصر، آفرين گفت كه توانسته به سپهر روايتي تاريخي و كلان در رماني با بيان تازه و متفاوت نزديك شود؛ رماني كه شايد مهمترين خصيصهاش برخورداري از داستاني پركشش، معمايي و جذاب است. درهم تنيدگي روابط علي و معلولي ماجراها در فصلهاي رمان و بازسازي عيني مكانها، اشياء و شخصيتها موجب شده به رغم تضاد خاستگاهي زمان وقوع باذات رمان، داستاني باورپذير و خواندني به گنجينه داستانهاي فارسي افزوده شود.» شمشير قيصر به غلاف و لبخند به لبانش برميگردد كه مخاطب منتقد، آرامآرام به طرف در ورودي قيصر ميرود و ادامه ميدهد: «با اين حال، من آن پيشنهاد امروزي منجر به كشف را در رمان نيافتم. «شماس شامي» را روايتي موزهوار ديدم كه بايد با احتياط در راهروهايش قدم زد و به آثار داستاني و باستاني اخلاقي و ديني اگرچه غيرمستقيماش درخصوص حقانيت رهبر شورشيان – حسينبنعلي(ع) – و ظالم بودن خليفه جوان – يزيدبنمعاويه – با تواضع، احترام و نفرت نگريست و عبرت گرفت و در اين گريهبازار اگر اشكي مانده باشد، نه به سان اشكهاي مرسوم روضهخوانيها بر گونه غلتاند و...» مخاطب منتقد در حال بيرون رفتن از در قصر است كه به اشاره قيصر با شمشير يكي از نگهبانان قصر برزمين ميافتد و خونش جاري ميشود. كسي چه ميداند! شايد با بهشت جالوت، همسايه شده باشد، شايد هم محشور با جهنم خليفه جوان؛ كه در اين ملك، نقد از آبشخوري اهريمني مينوشد!...